تازه فهمیده ام که رؤیا، نام کوچک ترانه است! تازه فهمیده ام، که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود! تازه فهمیده ام که سید خندان هم، بارها در خفا گریه کرده بود! تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام! تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را به خورد تلفن ترانه داده ام! پس کنار خیال تو خواهم ماند! مگر فاصله من و خاک، چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است، بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم، که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود! ولی هر بار که دستهای تو، (یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟) ورق های کتاب مرا ورق بزنند، زنده می شود و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم! اما، از یاد نبر! بیبی باران! در این روزهای ناشاد دوری و درد، هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای!●
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:43 توسط ..:: جنس لطیف ::..