نمی دونی دل عاشق این روزا چه حالی داره این روزا غم عجیبی توی قلبم پا میزاره تو شدی خدای عشقم توی قلبم لونه کردی آومدی تو سرنوشتم دلمو دیونه کردی
بگذار مجالی بیابم
تا فرایاد آرم چهره ای را
که بر می آید از میان درختان فراموشکاری.
مجالی به من بده
برای گریختن از این عشق
که خون ام را می ایستاند .
بگذار مجالی بیابم
برای درک نامت ،
نام ام ،
و جایی که زاده شدم .
بگذار مجالی بیابم
برای دانستن جایی که می میرم و
دیگر بار جان خواهم یافت
چونان چکاوکی در چشمهای تو !
بگذار مجالی بیابم
برای خوانش جمهوری بادها و امواج
برای آموختن نقشه های پایابها .