تو ترانه های من دنبال عاشقی نگرد عاشقی رفت روی ابرها توی آسمون هفتم دیگه دنبالش نگرد ...عاشقی رفت روی ابرها . . .

سکوت هم حوصله اش سر رفته از این کنج تنهایی
در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم
با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم
را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم

***
باران نمی شوم که نگویی: با چه منتی خود را بر شیشه می کوبد تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی
بیندازم. ابر می شوم که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره را بگشایی و مرا در آسمان نگاه کنی
نیمه جانم کردی با لغزشت نیمه جانت میکنم با صبوریم لغزشت بیشتر میشود و من از همیشه صبور تر!!! روز 
تمامِ حرف هایت را که در این چند ماهِ اخیر
به خوردم دادی
بر desktop ذهنم می آورم
و در میانِ آنها "صداقت" را search میکنم...
.
.
.
.
.
.
.
NOT FOUND
و چه بی فایده بود تلاشِ من...
تو مدت هاست مرده ای...!
و من مدت ها را کشته ام...
بـــــس کن...!
خیالت هم مرده...
از تو ...
چیزی نمانده...
به جز خاطراتی که پوسیده که حالا...
با گذر باد همراه شده......!
به جز من که حالا پوست انداخته ام...
و از تو خارج شدم...
دور باش...!
نمی خواهم حتی کفش های کتانی ات...
در مسیر من قرار گیرد...!
گمـــــــــــــشـــــــــــــــــو!!!
...
..

در میان ِتمامِ
داشته هایم٬
تو نداشته ای هستی که٬
در حسرت داشتنت٬
میان شک و شاید هایم٬
نقطه پایان
پررنگ تر می شود...!!!
در میان ِتمامِ
داشته هایم٬
تو نداشته ای هستی که٬
در حسرت داشتنت٬
میان شک و شاید هایم٬
نقطه پایان
پررنگ تر می شود...!!!

لعنت به این دنیاااااااااااااا
تف به این آدمای پست
من نمیتونم پست باشم هر چی سعی میکنم
من نمیتونممممم

لعنت به توو
لعنت به شهوتت
لعنت به این زندگی
تو نفس عمیق بکش
من تا پنج میشمارم
اون وقت جدایی روحتو از کالبد جسمت حس کن
1
2
3
4
5
اما تو حس نمیکنی
چون نیستی
چون رفتی
و من تنهای تنها رفتم تو خلا
پرواز کردم تا اوج روح بی تو
وجودم تهی شد از همه دردها و رنج ها و زخم ها و بغض ها
و باز هم تو نبودی

از بازی با کلمات خوشم میآید
از بازی با تو هم خوشحالم
من با تو بازی میکنم
با احساست
با گرمیه بدنت
با..........
و تو با دستهای سردم خوشحالی
و در این اندیشه که ساحره عاشق شده است
گمانی وهم انگیز
ساحره عاشق آدمک ها نیست

که نمیتونی کسی که میخوای به دست بیاری
۲طرف خاطر همدیگه بخوان اما .....نمیشه
عجب دنیایی هست ..........
آنقدر تیز که تیغ خشم را هم می برید
دادی به دستم
من هم تو را شکستم ٬ تخفیفی هم نمی دهم برای مجازاتت...
احساس دوست داشتن را به تمسخر گرفتن گناه کوچکی نیست
تلخی وداع را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندان ِ حافظه ام گیر نکند...
دوری و دوستی هم برای خود اعتباری پیدا کرده....
اما من همچنان شارژ میشوم با خاطره ات
با آنهمه کودکی ام
و من چقدر برایت نوشتم :
چقدر حقیرند فاصله ها ، وقتی صدایت ، جاده می سازد برای خاکی های دلم.
و همچنان پابرجاست تلخی وداع..
دارم از تو مینویسم که نگی دوست ندارم
من تنهای تنهام همیشه آرزوی کسی را داشتم
تا باهاش راحت باشم .............
به قول خودمون درد دل کنم![]()
فقط امیددارم حتی اگر اونیکه بایدنباشه
حداقل اونیکه نباید باشه نباشه
اما من دوسش دارم چون دلم دوسش داره![]()

یا حتی میبینی چه برسه به این که....یه کم فکرکن
دوست من با شما هستم با کسیکه الان اینو میخونه
من حق دارم خسته بشم از تو از همه حتی نزدیکترین دوستام حتی خانوادم
اما دایمی نیست زمان همه چیزحل میکنه یعنی امیدوارم
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن، از پسشون برنمیام
پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده
فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست
ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن
فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی، دلت به رحم اومده بود
بهت میگفتم که نری...
بهت میگفتم که نری...
ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز، به پات می افتم که نری
..........
خاکستر
وقتی که رفت و منو از یاد برد
هر چی که داشتم همه رو باد برد
تو کنج عزلت خودم نشستم
هر چی که آینه دور زدم شکستم
زخم زبونا رو به جون خریدم
از همه حتی از خودم بریدم
چه عشق ناروایی
چه درد بی دوایی
چه زخم نا تمومی
چه سرنوشت شومی
با توام ای که آبرومو بردی
کشتی منو اما خودت نمردی
مث یه کابوس اومدی و رفتی
آتیش به زندگیم زدی و رفتی
رفتی و من موندم وخاکسترم
بلای تو کاش نمی اومد سرم
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
