تو ترانه های من دنبال عاشقی نگرد عاشقی رفت روی ابرها توی آسمون هفتم دیگه دنبالش نگرد ...عاشقی رفت روی ابرها . . .
گاهي ‹ دل › شيفته كسي يا چيزي يا كتابي يا شهري مي شود.
اين طبيعي است غريزه ‹ عشق ورزيدن › را دست آفريدگار در سرنوشت من و تو قرار داده است و خود
نيز برخي دوست داشتن ها را توصيه كرده و از برخي مودت ها و محبت ها نهي كرده است. مهم آن
است كه در انتخاب ‹ محبوب › و ‹ معشوق › دقيق باشي ، اگر دل مي سپاري ، به چيزي بسپاري
كه بيرزد ، اگر عاشق مي شوي ، عشقت به چيزي باشد كه از خودت ارزشمند تر باشد و بيرزد كه
احساس قلبي و عواطف خويش را نثارش كني و خويش را برايش فدا سازي.
قيمت انسان را عشق او تعيين مي كند و معشوق هر چه قيمتي تر باشد. عشق و عاشق
با ارزش تر است، به قول خواجه عبدالله انصاري : ‹ آن ارزي كه ورزي ›
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر
می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر
کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان
و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق
توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان
را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
عشق دیروز نفرت امروز خستگی فردا
دوستان اگر به دنبال عشق مجازی هستید معشوق را ازمنظرعقل بنگرید نه اوهام.
نتونه وسعتشو درک کنه و با کاراش تورو آزار بده و باعث بشه تو از دنیاش بری بیرون
به خاطره یه مشت آدم بی سروپا بهت دروغ بگه.اشکتو در بیاره ولی براش مهم نباشه../
آدم باید خیلی سنگدل باشه.....بی احساس باشه....من سراسر بغضم سراسر اشک.![]()
چقدر دوسش داشتم.............
ولی........ولی نفهمید........امیدوارم یه روزی بفهمه..
بفهمه که چیکار کرد....که چیکار کرده........![]()

از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن
از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره....



هنوز نتونستم باور کنم که خسرو شکیبایی از میان ما رفته روحش شاد و یادش گرامی
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت 





وفادار تو بودم تا نفس بود
دريغا همنشينت خارو خس بود
دلم را بازگردان بازگردان
همين جا سوختن بس بود بس بود! 
نمی دونم چرا خدا اسمتو نوشته بود تو سرنوشتم
یه عمری به پات نشستم و هیچوقت تنهات نذاشتم
تو اونی که قلب سادمو شکستی رفتیو رو من در زندونو بستی
نگو پر بگیرو از قفس رها شو پرامو بستی
دیوونه تویی من نیستم گرفتی هستو نیستم
حالا تنهات می ذارمو میرم با همه بدیات
نه دیگه دیگه گول نمی خورم نزن حرفی از حرفات پرم
در کنار هم هستیم
گفتن دوستت دارم
حتی
در زمان معاشقه نیز
دشوار است
جالب است ....
من غیر از تو
کسی را نمی خواهم
چقدر قصه ام خنده دار ،چقدر بيکاره دلم
تا ديدم مي خواي بري دلم راهتو سد نکرد
برو فراد مال تو ديگه اينجا برنگرد



ديوانه وار مي خندیدم. وقتي حالت استفهام را در نگاهش ديدم، با طعنه گفتم:
تعجب مکن چرا مي خندم. من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي
و من هاي هاي گريستم!
تازه حرفم را تمام کرده بودم که يکباره قطره اشکي سرگردان در گوشه چشمم لنگر
انداخت! با طعنه گفت: بنا بود گريه نکني! پس اين اشک چيست؟!
اشک را با دست پاک کردم و فيلسوفانه گفتم: اين؟ اين قطره اشک نيست!
نقطه است! مي فهمي؟ نقطه! اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله آخرين فصل
کتاب ايمانم، به عشــق مردان گذاشتم! مــــن ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم!...
جــــز به يکپــــارچگيشــان در نامردي.........

