نمی دونی دل عاشق این روزا چه حالی داره این روزا غم عجیبی توی قلبم پا میزاره تو شدی خدای عشقم توی قلبم لونه کردی آومدی تو سرنوشتم دلمو دیونه کردی
مگه ما چی کم گذاشتیم از مرام و معرفت
که تو اینجور با ما بد تا میکنی بی معرفت
راستشو بخوای دیگه خسته شدم رک بگم
بخدا عشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز
گفته بودم نفسی برام میرم تا آخرش
نفسی که حرمتم رو بگیره من می برمش
دیگه اون دنیای پر رنگ و چلچراغت نمیخوام
واسه رو کم کنیتم که شده سراغت نمیام
خودت ندونستی چی کردی باما بد کردی عزیز
یادت میاد گفتم بهت اگه نمیشی مرحمم
تروخدا زخمم نشو که تیکه پارست بدنم
تو عین ناباوریا تو هم شدی یه زخم نو
هیچ نمیخوام مثله تو شم از جلوی چشام برو
توي اين غربت پر هول و هراس
دارم عين ماهيها جون مي كنم
خسته ام از تظاهر به سادگي
جاي دندون هزار گرگ به تنم
نه كسي مي دونه كه من چي مي خوام
نه خودم دونستم عيب كار كجاست
تا به هر كي مي گي عاشقي چيه
مي گه بگذر، عاشقي تو قصه هاست
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
دل هر چه داشت نثار چشمان تو کرد .
اما دل تو غریبه را پرستید...
رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار همخانه کرد
منتظر شدم ،منتظر لحظه ی در کنار تو ماندن
اما انتظار پوسید....گفتم حالا که می روی لااقل یک آرزو
برایم بگذار :آرزویی تو خالی برای دلخوشی ام و تو گفتی :
در آرزوی برگشتنم بمیر. دستانت را بوسیدم و خدا را شکر کردم
از اینکه سرانجام فهمیدی بی تو خواهم مرد.
دیری نیست که یافتمت
در آن هنگام که صادقانه مرورت می کردم پناهنده کدام درگاه بودی؟
لیک من،صمیمانه ماوایت بودم درآن زمان که بی ریاترین منزلگاهت شده بودم
مهرت را کجا معامله می کردی. کاش می دانستی چه معصومانه می خوانمت
اما صدایم،هرگز به تو نرسید! نمی دانم شاید روزی شنیده شوم!
و اینک،پاک ترین مهر و خالصانه ترین دعایم را بدرقه ی راهت می کنم . باشد، روزی در
غبار ابهام و فراموشی دست گیرت گردد و نگهدارت باشد،بزرگترین نگاهدارندگان.
یه بار
یه روز
یه جایی
بگی میخوامت بگی فقط واسه من عزیزی
و بس!!
چشام به نامت
I'm so tired of being here
من از بودن اینجاخیلی خسته ام
I've been alone all along
من تمام این مدت تنها بودم

به چشمی اعتماد كن كه به جای صورت به سيرت تو می نگرد.
به دلی دل بسپار كه جای خالی برايت داشته باشد.
و دستي را بپذير كه باز شدن را بهتراز مشت كردن بلد باشد
حتی برای لحظه ای
این روزها من عجیب تغییر کرده ام
نمی خندم
در افکار خود فرو می روم
حرف نمی زنم
بی صدا روبروی صفحه سفید می نشینم

و خود را رها می کنم در آن!
این روزها او هم توان هیچ کمکی ندارد
من مانده ام و من...

عشق وقتي سلطه خود را برعقل و فكر كسي بياندازد به اصطلاح ميگويند او را كور كرده. البته اگر عشق، عشق
باشد، كورياش نوعي روشنايي است و نبايد از آن ترسيد.
من نمی دانم چرا پایبند این دلبر شدم
در جوانی قسمتم شد دلبری نامهربان
من نمی دانم چرا محتاج یک انسان شدم
دلی رو نمی شکوند
دلی دلشو نمی شکوند
گریه بلد نبود
اشکهای کسی رو هم در نمی آورد
دلم بی تاب کسی نمی شد
دلم واسه کسی تنگ نمی شد
به خدا اما حالا
چه ساده
چه راحت
می شکنه و می شکنن
دلمو
به خدا چشمهام گریه های الکی رو از روزگار یاد گرفته
به خدا دلم چشمهای بقیه رو گریوندن بلد شده
به خدا دیگه دلم می گیره واسه همه دنیا
دیگه خودش هیچه
واسه چی ؟
واسه کی ؟
واسه کسی که می دونه اونم می شکنه یه روزی دلشو
واسه دیوونگی های خودش
به خدا دلم غریبه
به خدا چشمهام دارن میمیرن
به خدا چشمهام دارن می سوزن
به خدا خسته شدم از چیزهایی که نمی دونم واسه کی می نویسم
به خدا داره داغونم می کنه دیوونگی هام
نمی دونم چرا دارم ادامه می دم
نمی دونم می دونه که داره با دلم بازی می کنه
نمی دونم می دونه که زندگی من فقط شده گریه
به خدا دیگه نمی تونم
می خوای از چی بگم ؟
از خودم ؟
من فقط یه دلم
که بچه اس
که دیوونه اس
که گریه رو خوب بلده
واسه همه چی
منم و دلتنگ شدنم
واسه غریبی های دل بیچارة خودم