تبليغاتX
Sh.


تو ترانه های من دنبال عاشقی نگرد عاشقی رفت روی ابرها توی آسمون هفتم دیگه دنبالش نگرد ...عاشقی رفت روی ابرها . . .

((دختـــــــــــــــر شــــــــــــــب))
آرزو میکنم همیشه کسی باشی که من انتظارشو داشتم

به امید روزهای بهتر دوستت دارم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 4:18 توسط ..:: جنس لطیف ::..

شب مي آيد
و پس از شب ‚ تاريكي
پس از تاريكي
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صداي آب
كه فرو مي ريزد قطره قطره قطره از شير
بعد دو نقطه سرخ
از دو سيگار روشن
تيك تاك ساعت
و دو قلب
و دو تنهايي ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:8 توسط ..:: جنس لطیف ::..


 

...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:45 توسط ..:: جنس لطیف ::..

see you soon




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 4:14 توسط ..:: جنس لطیف ::..

 

 بهم نگو دوستم داري
نگو نباشم ميميري
فرقي واسم نمي كنه
پيشم بموني يا بري

تو نخ عاشقي نباش
بي وفایی تو خونته
وسوسه ي شكار من
مثل خوره به جونته




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 4:14 توسط ..:: جنس لطیف ::..

يكي از راه مي رسه اونكه با عشق آشناست
براي تنهاييام هديه دست خداست
انگار از جاده مياد بوي خوب دامنش
دليل بودن من لحظه رسيدنش

آشناي من بيا دل من تاب نداره
چشم من انتظار روز و شب خواب نداره
باصداي خنده هاش تو گوش زنگ مي زنه
حسرت بودن اون سينمو چنگ مي زنه

يكي از راه مي رسه اونكه با عشق آشناست
براي تنهاييام هديه دست خداست
انگار از جاده مياد بوي خوب دامنش
دليل بودن من لحظه رسيدنش

چشم من به راه اون روز شب به جاده هاست
وقتي از راه برسه بهترين وقت دعاست
كي مياد اون روزي كه مهربون من بياد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 3:27 توسط ..:: جنس لطیف ::..

کیم من؟

آرزو گم کرده تنها و سر گردان

نه آرامی نه امیدی نه هم دردی نه همراهی

گهی افتادن و خیزان چون غباری در بیابان گهی خاموش

 و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی رهی تا چند سوزم در دل

شب ها به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی..........................




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:5 توسط ..:: جنس لطیف ::..

یکدم بسوز تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:42 توسط ..:: جنس لطیف ::..

            




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 14:55 توسط ..:: جنس لطیف ::..

تو با آن قلب سنگی ات خانه ام را خراب کردی و مرا آواره ساختی بر تل سنگها به جرم آن که من نپذیر فتم که قلبم را چون تو به سنگ بدل کنم

تو با آن قلب سنگی ات دیواری از سنگ کشیدی چیزی نمانده برایم جز سنگی پر تاب می کنم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:26 توسط ..:: جنس لطیف ::..

لعنت براین تنهایی دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده...

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:32 توسط ..:: جنس لطیف ::..

 

تويِ اين دنياي بي حاصل بودن
با همه شكستگي هاي دل من
با همه تلخيه قصه ي تو و من
من كه حيفم مياد از گلايه كردن
ارزشِ گلايه ي من بيش از اينهاست
نه براي اون كسي كه اهل سوداست
كسي كه لحظه به لحظه رنگ دنياست
منه ساده بخيالم از خودِ ماست
سهمِ من از تو چي بوده غير آزار؟
تويي كه دنيا برات شده يه بازار
من تورو به چشم ياري ديده بودم
تو منو اما به چشم يه خريدار
تورو بايد ميشناختم كه هزار تا چهره داشتي
روي احساس و دلِ من داشتي قيمت ميگذاشتي
تو نتونستي بفهمي كه وفا خريدني نيست
چينيه شكسته ي دل ديگه پيوند شدني نيست

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:42 توسط ..:: جنس لطیف ::..

oh, rainbow

wish could see this scenery when I open my window

*************

بی وفا یارم کرده غم بارم بشنو ای آشنا از دل زارم روزو شب نالم

اشک خون بارم سینه ی پر خون منزلم دارم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 2:19 توسط ..:: جنس لطیف ::..

I cannot love as I have loved, And yet I know not why; It is the one great woe of life

 

                    To feel all feeling die.                                                        

   

                                                   

The fate of love is that it always seems too little or too much                   

  

 

 

 

                                        Stop the world,

                                            I want to get off  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:46 توسط ..:: جنس لطیف ::..

 

خسته شـــــدم از روزگار ...

اي آســـمون زندگي ، به كي بگـــم خسته شـــدم ؟

به يك اميد بي هدف ، دلـــــخوش و وابسته شـــدم !

اي آســـمون زندگي ، از غـــــــصه ها داد مــــي زنم

تو روزگار بي كســــي ، خـــــــدا رو فـــــرياد مي زنم

مــــــثل پرنده اي شــــــدم ، پرنده اي توي قفـــــس

خسته و زار و گريونم ، هـــوا كــــَــــمه ، تنگه نفس !

 

چي كار كنم ؟ به كي بگم ؟ به جــز خـــداي مهربون

خسته شـــــدم از روزگار ، چـــــاره نداره اين دلـــــم

از عشـــــق و رنگ زندگي ، غـــصه شده باز حاصلم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:50 توسط ..:: جنس لطیف ::..




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:38 توسط ..:: جنس لطیف ::..

 

مهم نیست که در حضور شما چه می گذرد,

بلکه

مهم آن است که در غیاب شما چه میگذرد

 

 

 من دوست توام ، صدایت را می شنوم ، لازم نیست در کنارت باشم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:28 توسط ..:: جنس لطیف ::..

آرزوی من خوشبختی توست، با من باشی یا نباشی فرقی نمیکنه



لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:52 توسط ..:: جنس لطیف ::..

I love you more today than yesterday , but less than tomorrow.

_________________________
How can you love another if you don’t love yourself?

___________________________
You can fall in an instant. Its letting go that takes time.

_______________________________
Love means never having to say you are soory




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:29 توسط ..:: جنس لطیف ::..

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....

                                                             سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:25 توسط ..:: جنس لطیف ::..

 

 

 

هرگز متنفر نشو حتي از اون کسی که دوستش داشتی ولی حال نداری دوست خوبی داشته باش چون تنها دوسته که برات ميمونه!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:13 توسط ..:: جنس لطیف ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:39 توسط ..:: جنس لطیف ::..

Stpo!
I wanna go home
Take off this uniform
And leave the show
But I'm waiting in this cell
Because I have to know
Have I been guily all this time?

بس است!
می خواهم به خانه بروم
این لباس زندان را در بیاورم
و نمایش را ترک کنم
اما در این بند انتظار میکشم
چون می خواهم بدانم
آیا تمام این ایم گناهکار بوده ام؟

 

 

 





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:32 توسط ..:: جنس لطیف ::..

Goodbye my love goodbye
Goodbye and au revoir
as long as you wait for me
I'll never be too far

Goodbye my love goodbye
I always be true
so hold me in your dreams
till I come back to you

see the stars in the sky above
they'll shine wherever I may roam
I'll pray every lonely night

 

 

 

 

 

دیدی دوسم نداشتی دیدی تنهام گذاشتی تو قلبمو سوزوندی حالا که رفتی حرفایی که می گفتی دلم اسیره تو قحطی عشق برات میمیره میگفتی بمون کنارم که توی دنیا کسی ندارم

میگفتی جدایی مرگه مثل خزونه مثل تگرگه میگفتی مثل یه خوابه از

 تو گذشتن

مثل سرابه

احساس من بازی نبود که تو باهاش بازی کنی با یه مشت حرفای دروغ راضیش کنی

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:41 توسط ..:: جنس لطیف ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:14 توسط ..:: جنس لطیف ::..

سوختم ساختم به پات همه هستیمو دادم برات حتی نمردی برام تا که منم بمیرم برات خستم و خستم

از تو من که نبستم دلمو به تو خودت می خواستی بری همون بهتر بزار برو  دلت نسوزه برو گفتی سیر که شدی از من همون بهتر بزار برو گفتی که عاشق نبودی همون بهتر که عاشق نشدی اگه منو دوست نداری چرا سر به سرم می زاری اگه عاشقم نبودی چرا پا روی قلبم می زاری کاری کردی که دلم نمی خواد دلم ببره اسم تو رو برو از یاده من برو من نمیخوام دیگه تو رو برو




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 17:56 توسط ..:: جنس لطیف ::..

                   the day was a year at first ,when children ran the garden
             روزها به اندازه یک سال است ، وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی.
               the day shrank down to a month, when the boys play ball
روزها به اندازه یک ماه می شوند ، وقتی که پسر بچه ای هستی و توپ بازی می کنی .
              the day was a week then after , when young men walked in the garden
            روزها به اندازه یک هفته می شوند ، وقتی که مرد جوانی هستی و در یک باغ قدم میزنی.
           the day was itself a day , when love grew tall
              روزها به اندازه یک روز خواهند شد ، وقتی که عاشق می شوی.
            day shrank down to an hour , when old man limped in the garden                   
              روزها به اندازه یک ساعت می شوند ، وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی.
               the day will last forever , when it is nothing at all 
              روزها به پوچی سپری می شوند ، وقتی که هیچ چیز در بین نیست.                           

 


 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 18:6 توسط ..:: جنس لطیف ::..

براي رسيدن
به تو
تمام شعرها را خواندم
همه عاشقانه ها را
اما اينبار
راه خانه‌ات را ........................................



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:23 توسط ..:: جنس لطیف ::..

سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
كه اينجا آدمك بسيار اما باز
تويی در شهر خاموشی
همه معنای فريادم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:19 توسط ..:: جنس لطیف ::..

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»


«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:8 توسط ..:: جنس لطیف ::..


Falling Objects